|
اعضا محترم گروه مي توانند مطالبشان را به آدرس
Mobin_s2004@yahoo.com
بفرستند تا با نام خودشان در اين ستون نوشته شود.
|
|
در رای گیری یکی از پرتیراژترین روزنامه های اسراییل علیه اسراییل رای دهید
YEDUT AHRONOT POLL:
Is Israel's war in Lebanon justified?
VOTE : Absolutely not
Take part in confusing the Israelis
http://my.ynet.co.il/englishsurvey5
SEND TO ALL YOUR FRIENDS
|
|
|
|
|
فقط کمی توجه سلام به همه دوستان خوبم
عرضم این است که اگر فقط کمی توجه به مطالب ارسالی هر روز داشته باشیم میتونیم مطالب تکراری رو ارسال نکنیم
مبین عزیز تمامی مطالب ارسالی رو در روزانه زحمت کشیده و منعکس میکنند و ما نباید انتظار داشته باشیم که با اینهمه فعالیت و زحمت مطالب تکراری رو به یاد داشته باشه و حذف کنه ولی خودمون فقط با کمی توجه میتونیم مطالب جدید بنویسیم تا بیشتر یاد بگیریم
امروز 15-5-1385 من در این بخش مطلبی رو خوندم که در این مدت کوتاهی که من عضو شدم برای بار سوم
!ارسال میشد! برای همین خواستم یک اشاره ای کرده باشم که خودمون فقط کمی توجه کنیم
باز هم از همه زحمات مبین عزیز تشکر میکنم
کوچیک و دوستدار همه شما
رزا |
|
|
|
|
روز پدر مبارک
بابا بابا بابايي
باباي مهربونم
دوست دارم يه عالم
دوسم بدار فراوون
چشماتو ببند دستاتو واكن اينو نگاه كن
{|{|{ |{|{MMM {
بابا روزت مبارك
بابا روزت مبــــارككككككككككككككككك
{|{|{{|{|{{|{|{{|{|{{|{
روز بابا رو به همه باباهاي دنيا مخصوصاً باباهاي آينده تبريك ميگم.
اميدوارم كه هميشه شاد و سلامت و پيروز باشيد.
|
|
|
|
|
وقت انتقام ...
خداوند در سوره مبارکه « اسراء» آیه4 تا8 می فرماید:
« ودر کتاب ( تورات یا لوح محفوظ )چنین مقدر کردیم که شما بنی اسرائیل دوبار حتماً در زمین فساد و سرکشی خواهید کرد و برتری جوئی بزرگی خواهید نمود. پس چون وقت انتقام اول فرا رسد بندگان سخت جنگجوی خود رابر شما برمی انگیزیم؛ پس درون خانه های شما رانیز جست وجو کنند؛ و این وعده انتقام خدا حتمی خواهد بود. آنگاه شما را به روی آنها برمی گردانیم و بر آنها غلبه می دهیم؛ وبه مال و فرزندان به شما کمک می کنیم؛ و عده شمارا بسیار می کنیم. اگرنیکی کردید به خود احسان کرده اید و اگر بدی کردید باز به خود ستم کرده اید؛ و آنگاه که وعده ( انتقام ) بعدی فرارسد؛( بندگانی را بر شما مسلط می کنیم) تا اثر بیچارگی در رخسار شما ظاهر شود و به مسجد( بیت المقدس ) مانند بار اول وارد شوند و به آنچه مسلط می شوند، ویران کنند . ( اگر توبه کنید) امید است خدا بر شما مهربان گردد و اگر به عصیان برگردید ما هم ( به مجازات شما ) بر می گردیم و جهنم را برای کافران قرار داده ایم . »
|
|
|
m_behfarnia1383@yahoo.com |
|
|
میلاد مولود کعبه مبارک
زلیلا من شینیدم یا علی گفت
به مجنون چون رسیدم یا علی گفت
مگر این وادی دارلجنون است
که هر دیوانه دیدم یا علی گفت
نسیمی غنچه ای را باز می کرد
به گوش غنچه کم کم یا علی گفت
چمن با ریزش باران رحمت
دعا یی کرد و او هم یا علی گفت
خمیر خاک آ دم را سر شتند
چو بر می خواست آدم; یا علی گفت
مسیحا چو دم از اعجاز می زد
زبس بیچاره مریم یا علی گفت
به فرقش کی اثر می کرد شمشیر
گما نم ابن ملجم هم یا علی گفت
مگر خیبر ز جایش کنده می شد
یقین آنجا علی هم یا علی
یا علی حیدر مدد |
|
|
|
|
يک دعا برای روز تولد حضرت علی
خدايا !
ای بزرگ قدرتمند! ای آنکه بايک نظر می شکفائی ديوار دست ساز ابراهيم را!
و از دل آن شاه مردان را به اين دنيای نامرد می فرستی، تا شود علی مرتضی
اميد هر نا اميدی شود، پدر هر يتيمی شود، شکوه هر انسانی شود، افتخار هر آشنا و غريبی شود
ای پرودگار جهان و جهانيان، ديده و نا ديده
ستايشت می کنم برای آفرينش چنين انسانی،
انسانی که تو آن را اشرف مخلوقات می دانی،
با علی فهم اشرف مخلوقات آسانتر می گردد و قدرت تو نمايان تر
بار پرورگارا! اگر تو را از دنيا نشناسم، اگر تو را از خودم نشناسم، اگر تو را از گل و پروانه نشناسم، اگر تو را در مصيبتها و خوشي ها نشناسم،
تو را از علی می شناسم
ای علی مرتضی! تو را به زاد روزت قسم می دهم
به قدم مبارکت در اين زمين قسم می دهم
به لحظه پروازت قسمت می دهم
دل های دردمند را دوا باش
دل های فقير از عشق و محبت را مملو از صفا و خلوص و عشق بی کران کن
مريضان نا علاج را شفا ده
دستهای خالی که با هزار امید به بزرگی خداوند بالا می رود با شفاعت خودت پر از اجابت به محتاجان برگردان
تو را به جدم و دختر مطهره اش و همسر والا مقامت قسم می دهم ، از خداوند بخواه که در روز حساب و کتاب اعمال ما را از روی آن عدلی که دارد محاسبه نکند بلکه از روی کرم و بخشش خود بر ما قضاوت کند
یا علی مرتضی!
می دانم بهتر از من می دانی، اما روزگار بدی است ، همه به همه خيانت می کنند و هيچ فردی به فرد ديگری اطمينان ندارد
روزگار نا فرجامی است
تو را به قداست دعاهايت قسم می دهم ، مهربانی و عطوفت را در دل انسانها نشعت ده و انسانها را به هم نزديک کن
عشق را در فرد فرد ما زنده نگه دار و صلح و صفا را در گستره جهان بر پا کن
ای علی والا نام!
دل ما را از آسيبها و عذابهای روزگار آرام گردان
آرام، آرام، آرام
www.alivaram.com
add to yahoo messenger: alivaram@yahoo.com
|
|
|
ashege_shahadat_84@yahoo.com |
|
|
امام علي و پيشگويي نابودي اسرائيل در روایات متعددی، موضوع تسلط یهود بر سرزمینهای اسلامی و حوادث پس از آن پیشگویی شده است که در اینجا به مناسبت حوادث جاري در منطقه به دو مورد از آنها اشاره میکنیم:
در روايتي كه از اميرمؤمنان(ع) نقل شده است در اين زمينه چنين آمده است:
يهود براي تشكيل دولت خود در فلسطين، از غرب [ به منطقه عربي خاور ميانه] خواهند آمد.
عرضه داشتند: يا اباالحسن! پس عربها در آن موقع كجا خواهند بود؟
فرمود: در آن زمان عربها نيروهايشان از هم پاشيده و ارتباط آنها از هم گسيخته، و متّحد و هماهنگ نيستند.
از آن حضرت سؤال شد: آيا اين بلا و گرفتاري طولاني خواهد بود؟
فرمود: نه، تا زماني كه عربها زمام امور خودشان را از نفوذ ديگران رها ساخته و تصميمهاي جدّي آنان دوباره تجديد شود آنگاه سرزمين فلسطين به دست آنها فتح خواهد شد، و عربها پيروز و متّحد خواهند گرديد، ونيروهاي كمكي از [طريق] سرزمين عراق به آنان خواهد رسيد كه بر روي پرچمهايشان نوشته شده است: «القوّة»1. عربها و ساير مسلمانان همگي مشتركاً براي نجات فلسطين قيام خواهند كرد [و با يهوديان خواهند جنگيد] و چه جنگ بسيار سختي كه در وقت مقابله با يكديگر در بخش عظيمي از دريا روي خواهد داد كه در اثر آن مردمان در خون شناور شده و افراد مجروح بر روي اجساد كشتهها عبور كنند.
آنگاه فرمود:
و عربها سه بار با يهود ميجنگند، و در مرحلة چهارم كه خداوند ثبات قدم و ايمان و صداقت آنها را دانست هماي پيروزي بر سرشان سايه ميافكند.
بعد از آن فرمود:
به خداي بزرگ سوگند كه يهوديان مانند گوسفند كشته ميشوند تا جايي كه حتّي يك نفر يهودي هم در فلسطين باقي نخواهد ماند.2
* * *
آن حضرت در روايتي ديگر كه «عبايد اسدي» آن را نقل كرده است، ميفرمايد:
من در آينده در مصر منبري روشنيبخش بنيان خواهم نمود ...، و يهود و نصاري را از سرزمين هاي عرب بيرون خواهم راند، و عرب را با اين عصاي خود [به طرف حق] سوق خواهم داد.
عبايه ميگويد: من عرض كردم: يا امير المؤمنين! گويي شما خبر ميدهيد كه بعد از مردن بار ديگر زنده ميشويد و اين كارها را انجام ميدهيد!
فرمود:
هيهات اي عبايه ! مقصود من از اين سخنان آن گونه كه تو خيال كردي نيست؛ مردي از دودمان من اينها را انجام خواهد داد.3
با اميد به آنكه به زودي با ظهور امام مهدي(ع) شاهد نابودي صهيونيسم متجاوز و آزادي كامل سرزمين فلسطين و قدس شريف باشيم.
پینوشتها:
1 .ظاهرا اشاره به آیه «و أعدّوا لهم ما استطعتم من قوّه» (سورة انفال(8)، آية 60) باشد.
2. عقائد الامامیه، ج1 ، ص270؛ به نقل از هاشمي شهيدي، سيداسداله، ظهور حضرت مهدي(ع) از ديدگاه اسلام و مذاهب و ملل جهان، ص .
3. بحارالانوار، ج53، ص59؛ معانی الاخبار، ص407؛ به نقل از همان، ص .
|
|
|
|
|
مشاور سلام پنجاه و پنجم
دوستاي گلم سلام
اميدوارم كه حالتون خوب باشه و ايام به كام
حتما براي شما هم پيش اومده كه وقتي دارين يه كاري رو انجام مي دين اين فكر به ذهنتون اومده كه اين كار زياد عالي و برجسته نيست .
اما اين فكر هيچ فايده اي نداره . جز اينكه باعث توقف ما بشه و ما رو از كار بندازه . وقتي كه اين فكر به ذهنمون خطور مي كنه باعث كمك كاري و كاهش تمركز ما بر روي كار حاضر مي شه و راندمان به شدت پايين مي ياد .
مهم نيست كه الان چه كاري انجام مي دي . مهم اينكه كه اون رو به بهترين شكل ممكن و با اشتياق انجام بدي . اين تنها روشي است كه كار الانت رو به بهروه ورترين شكل ممكن انجام بدي و به سراغ كار بعدي بري .
با آدرس هاي زير مي توانيد با ما در تماس باشيد
moshaver62@yahoo.com
moshaver62@gmail.com
و مطالب قبلي ما را در وبلاگ مشاور بخوانيد
Http://moshaver62.persianblog.com |
|
|
|
|
بسم الله النور
ميلاد مولود كعبه مولاي متقيان حضرت علي (ع) بر شما مباركباد.
عـــــلــي است سلسلهجنبان عشـــــق در عـــالـم
عـــــلــي است اول و پـــايـــان عشـــــق در عـــالـم
عـــــلــي است ســـاقي ميخانهي سُلوك و شُهود
عـــــلــي است بـــاعـث ايـن دستـــگـاه بـود و نـبـود
عـــــلــي است جلوهي حـــــــق در زمينهي هستي
عـــــلــي است بـاده جـوشـان و حـضــرت مـَـسـتـي
*****
دوبـــــاره ولـــــولــــــه افـــــتـــــاده در ولايــــــت دل!
دوبـــــاره مـيچـــكـــد از خـــامــهام حكايــــــت دل!
ولايــــــت دل، از ايـــن شـــــوربــــــاز، آبــــــاد است
بـه لــطــف حـضـرت مــعــشـــــوق، رازآبــــــاد است
دمـــيـــده صـــــبـــحگـــه دولـــت دلـــــم امـــشـــب
بـبـيـن به مـرتـبـهي عــشـــــق نــائــلــم امـــشـــب
سـپـــردهام دل خــود را بــه دلبــري كــه مــپــرس!
گـرفـته دســـــــت مـــرا ذرّه پـَــروري كــه مــپــرس!
به عـشـــق اوسـت كه اينگونه ميسُرايـم مـسـت
به عـشـــق اوسـت كه دسـت مرا گرفـته به دسـت
به عـشـــق اوسـت كه بـيتـــاب در تــب و تـــابـــم
به عـشـــق اوسـت كه امـشب نـمـيبرد خـــوابـــم
به عـشـــق اوسـت كه بـيـگـــانه از خـودم امــشـب
به عـشـــق اوسـت كه ديـــوانهتـر شــدم امــشـب!
به عـشـــق اوسـت كه حــيـرانِ شَـطـَح و طـامــاتـم
به عـشـــق اوسـت كه مـَـــــــــحــو تـجــلّــي ذاتــم
به عـشـــق اوسـت كه ســـامـان نــميپـذيرم مـــن
به عـشـــق اوسـت كه در دام دل اسـيـــــــرم مـــن
به عـشـــق اوسـت كه انـــديـــشــه را رهـــا كــردم
حــســـاب خــويـــشــتـن از ديـــگـــران جـــدا كــردم
حَذر نـميكنم از عـــشـــق و رنـــدي و مــســـتـــي
جز اين ســـه چيـست مگر دستـمـايـهي هسـتـي؟
گـــذشـتـه كـــــار مـــــن از احـتـيـــاط و ترسـيــــدن
«مـنــم كه شُـهـرهي شَـهـرم به عـشـــق ورزيـدن»
گـــذشـتـهام از انـــديــشـهي جَـحـيـم و بــهــشــت
«نـگـــار مــن كه به مكتب نـرفت و خـط نـنوشـت!»
اگـــرچـه قــاصـــرم از شـــــرح حـُــسـن دلـــجـويـت
اگـــرچـه تـــــــاب ز مـــن بـُـــرده تـــــــابـش رويـــت
اگـــرچـه نـــــــام تـــــــو در مـثـنـوي نــمـيگــُـنـجـد
نـَـمـي ز جـــــــام تــــــو در مـثـنـوي نــمـيگــُـنـجـد
حـديـث حُـسـن تـو را بس نـــــمـيكـنـم اي دوست
تـو را مـقــايـسـه بـا كـس نـــــمـيكـنـم اي دوست
حديث حُسن تـو در سيـــــنهام نـــهـــان تا چـــــند؟
حديث مـســـتـي ديــــريـــنهام نـــهـــان تا چـــــند؟
بـه نــــــــــام حـــضـــرت تـــــــو مـُـــــهر ايـــن سـكـــــوت شـكـست
عــــــــــلـــــي اسـت آنكه مـــرا ايـــن پــــيـــالـــه داده به دســت
كنون كــه تـــوبــهي تــزويـــر را شــكــســتــم مـــن
قـــســــم بــه وَحــدت واحـِـد عـــلــي پــــرســـتـــم مــــــــن
عـــلـيپـرسـتـي مـن شـــرك نيـــــست اي زاهـــد!
بـــدان! يـــقـيـــــن مـرا مـرتـضـي است خـود شاهد
*****
مگر جداست علي از خدا؟
مــگـر جـُــداااســـت عـلـــــي از خدا؟ ... مـَــعـاذ الله!
مــگـر جـُــداااســـت يـــقـيــــن از وِلا؟ ... مـَــعـاذ الله!
علي است با حَـق و حَـق با علي است، گوش كنيد
پـيــــاپـي از خـُـمـش اسـرار فـِـيــــض، نـوش كـنـيـد
عـــلـــيشـدن نـه بـه نــام است و جــامه و سيمــا
عـــلـــيشـدن نـه بـه انـگـشـتـر اسـت و تـيـغ و رَدا
عـــلـــيشـدن نـه بـه خـيــــبـرگـشودن است و غـزا
عـــلـــيشـدن نـه بـه فـقـه است و جــايــگـاه قـضـا
مـيـــان خـِـيــــل خـلايـق چـرا عـلــــي تـنــهـاسـت؟
«هــــــــــزار نــكـتـه بـاريـكتـر ز مــو ايـنجــاسـت!»
نـــه هـر مـجـســــمـهســازي پــيـمـــــبـري دانـــد!
«نـــه هـركـه چــهـره بـرافـروخـت دلبـــري دانـــد»
سـپـــردهام دل خــود را بــه دلبــري كــه مــپــرس!
گـرفـته دســـــــت مـــرا ذرّه پـَــروري كــه مــپــرس!
بـــــدان كــه دلبــــرم از راه، مـــــيرســد امــشـب
«يـــــگـانه رهـبــــرم» از راه، مـــــيرســد امــشـب
«رسـيـــد مـُــژده كه ايـّــــام غــم نــخــواهــد مـاند»
«عـــــلـيپـرسـت» دگـر مـُــتـهــم نــخــواهــد مـاند!
شـــــب ولادت مـــــــولاست، نـغــمـه ســـــازكـنـيـد
«مـُـعـــاشـران گـِـره از زُلـــــف يـــــــار بـــــازكـنـيـد»
قال مولانا اميرالمؤمنين علي عليهالسلام:
«كـُـنّْتُ وَلياً وَ آدَم بَيْنَ الْماءَ و الطّين.»
«من ولي خدا بودم، هنگامي كه آدم هنوز ميان آب و گِل بود.»
اين عيدبرشما مبارك و خجسته باد
اميد كه در زير سايه الطاف آن بزرگوار همواره بهروز و سعادتمند باشيد.
يا علي
شكرالهي
|
|
|
|
|
بداخلاقى
(قسمت اول)
متن حديث:
ياعَلىّ لِكُلِّ ذَنْب تَوْبَةٌ اِلاّ سُوءُ الْخُلْقِ فَانَّ صاحِبَهُ كُلَّما خَرَجَ مِنْ ذَنْب دَخَلَ فى ذَنْب.
ترجمه:
اى على، هر گناهى توبه اى دارد جز بد اخلاقى، زيرا هر زمان كه انسان بداخلاق از گناهى خارج مى شود (توبه مى كند) به گناه ديگرى دچار مى شود.
شرح حديث:
در اين جا حضرت (صلى الله عليه وآله) اشاره به خطر سوء خُلق نموده و مى فرمايد: از گناهان ديگر مى توان توبه كرد، امّا از بدى اخلاق نمى توان توبه كرد، زيرا اين صفت دست از انسان بر نمى دارد، و مهم اين است بدانيم انسان از عمل توبه مى كند، در حالى كه سوء خُلق عمل نيست.
آثار سوء خُلق:
1) سوء خُلق خودش سر چشمه گناهان زيادى است، انسان مى خواهد از گناهى توبه كند، به گناه ديگر مى افتد. لذا حضرت(صلى الله عليه وآله)مى فرمايد: توبه ندارد. از اين رو، از جمله آثار سوء خُلق، كثرت گناهان ناشى از آن است; مانند: اذيت و آزار مردم، دروغ، غيبت، ظلم و ...
2) از جمله آثار آن، آثار اجتماعى است يعنى، نفرت عمومى مردم را به همراه مى آورد، به عبارت ديگر، انسان با كج خُلقى، دوستان، جامعه و نفوذش را از دست مى دهد; مثلا، كاسب است، مشتريهايش را از دست مى دهد; آقاست، مريدها را از دست مى دهد. خلاصه سوء خلق باعث مى شود كه ياران و معاشران از دست بروند، حتى گاهى زن و بچه اش را از دست مى دهد. منظور «از دست دادن» اين است كه آنان از او بيگانه مى شوند به جايى مى رسد كه بچه دوست ندارد پدر را ببيند، چون پدر بداخلاق است، ميان او و فرزندان فاصله مى افتد. پس نفرت عمومى و جدا شدن مردم يكى ديگر از آثار سوء خلق است.
3) اثر سوم آن، شكنجه و عذاب روحى است كه بر خود انسان تأثير مى گذارد; يعنى، آدم بداخلاق، قبل از هر كس خودش اذيت مى شود و بعد مردم را اذيت مى كند وى با آتش بداخلاقى اول درون خود را مى سوزاند آن گاه برون ديگران را. كه طبعاً چنين عللى باعث بيمارى انسان مى شود و در كوتاهى عمر او بسيار مؤثر است.
عوامل و سرچشمه هاى بداخلاقى:
1) توقّع زياد: وقتى انسانى پرتوقع بود بالطبع با مواردى مواجه مى شود كه مخالف انتظار اوست و لذا از كوره در مى رود و عصبانى مى شود، امّا اگر سطح توقّعات و انتظاراتش را حتّى از خانواده و نزديكانش كم كند، عصبانى نمى شود و سبب مى شود در مقابل جريانهايى كه پيش مى آيد آمادگى داشته باشد و بگويد غير منتظره نبوده و هر چيزى امكان دارد. لذا اگر چنين روحيّه اى پيدا شد در مقابل مشكلات نمى هراسد و افسرده نمى شود. بعضى اشخاص وقتى از دوستانشان ضربه مى خورند، مى گويند: ما چنين چيزى را از دوستانمان توقّع نداشتيم!
2) كبر و غرور: آدمهاى متكبّر، طبعاً مى خواهند بالاتر از همه باشند و چون مردم فطرتاً با چنين افرادى ناسازگارند و به آنان اعتنايى نمى كنند و اين افراد نيز وقتى مى بينند كارها مطابق خواسته آنها انجام نشده است، عصبانى و بداخلاق مى شوند.
3) عدم گذشت: بعضى كم گذشت هستند و لذا دچار عصبانيّت مى شوند، امّا بايد كوشيد كار خلاف را ناديده گرفت و گذشت كرد، چون اگر انسان آن را فراموش كند، اخلاقش هم خوب مى شود و بالعكس اگر فراموش نكرد هر وقت به ذهنش مى آيد ناراحت و سرانجام بداخلاق مى شود.
4) كم ظرفيّتى: انسانهاى كم ظرفيّت يا بى ظرفيّت نمى توانند مسائل را تحمّل كنند به قول معروف: با مَويزى شيرين مى شود و با غوره اى ترش; يعنى، نسيمى در خانه او طوفان است. چنين افرادى هميشه كج خلق و بداخلاق و عصبانى هستند. امّا اگر انسان بلند نظر باشد، اين گونه مسائل را در خودش هضم مى كند. اينها چهار عامل روحى روانى بود، امّا اكنون به عوامل اجتماعى و جسمانى مى پردازيم.
عوامل اجتماعى و جسمانى:
1) انسانى كه ضعيف المزاج است، گاهى كج خلق مى شود. ملاحظه كرده ايد بيماران معمولا بداخلاق مى شوند، چرا كه بر اثر بيمارى كه تحمّل نموده اند بايد ملاحظه حالشان را كرد و از سر و صدا نزد او پرهيز شود و پرستارانش بايد با او مدارا كنند، براى اين كه بيمار در وضعى هست كه كج خلقى جزء طبيعت او شده است.
يا مثلا در عصرهاى ماه رمضان، بعضى از مردم عصبانى و بداخلاق مى شوند، چون در اثر گرسنگى و تشنگى، خون غليظ شده و به مغز نمى رسد، اعصاب خسته است و سلولهاى مغزى تغذيه نمى شوند و طبعاً عصبانى است آن گاه نمى تواند خود را كنترل كند. لذا بهتر است در اين گونه مواقع، در جاهايى باشد كه عوامل عصبانيّت كمتر است، چون مى تواند سراغ عوامل عصبانيّت نرود و آن گاه روابطش را با مردم در آن ساعاتى كه زمينه ها آماده است كم كند; يعنى، به گونه اى باشد كه كج خلقى خودش را نشان ندهد.
2) گاهى محروميّت از جايى، سبب بداخلاقى درجايى ديگر مى شود; مثلا، در بازار ضرركرده، وقتى كه به خانه پامى گذارد زن و فرزندش را آزار مى دهد و كتك مى زند.
بد اخلاقى، بلاى بدى است، مخصوصاً كسانى كه با مردم سر و كار دارند، بايد براى پيشبرد كارها در دلهاى مردم نفوذ كنند و مصداق «لَوْ كُنتَ فَظّاً غليظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ»(1) نباشند بلكه مصداق، «فبما رَحْمَة مِنَ اللّهِ لِنْتَ لَهُمْ»(2) باشند. ولى آدمهايى كه با مردم سر و كار ندارند زياد از خود كج خلقى و مانند آن نشان نمى دهند.
خلاصه، گاهى كج خلقى تمام برنامه هاى انسان را از بين مى برد ولى علاوه بر از بين بردن زمينه ها و عوامل كج خلقى، بايد تمرين خوش خلقى نمود. على(عليه السلام)آنقدر حسن خلق داشت كه دشمنانش او را متّهم مى كردند كه آدم مزاحى است.
براى اين كه انسان به سوء خلق مبتلا نشود بايد نقطه مقابل آن را - كه حسن خلق است - در خود پرورش داده و به اهمّيّت آن واقف شود. لذا براى اين كه متوجّه شويم حسن خلق تا چه اندازه نزد پيشوايان بزرگ اسلامى اهمّيّت دارد احاديثى از معصومين ـ عليه السلام - را درباره اهمّيّت حسن خلق برگزيده ايم كه از نظر شما مى گذرد:
ادامه دارد ...
|
|
|
|
|
چرا مرغ از خيابان رد شد؟ ارسطو: طبيعت مرغ اينست که از خيابان رد شود.
موسی: و آنگاه پروردگار از آسمان به زمين آمد و به مرغ گفت «به آن سوی خيابان برو» و مرغ چنين کرد و پروردگار خشنود همی گشت.
مارکس: مرغ بايد از خيابان رد ميشد. اين از نظر تاريخی اجتنابناپذير بود.
خاتمی: چون ميخواست با مرغهای آن طرف خيابان گفتگوی تمدنها بکند.
رياضيدان: مرغ را چگونه تعريف ميکنيد؟
شاگرد تنبل: والا آقا به خدا همين الآن ميدونستيم ها... آقا يه دقه...
نيچه: چرا که نه؟
فرويد: اصولاً مشغول شدن ذهن شما با اين سؤال نشان ميدهد که به نوعی عدم اطمينان جنسی دچار هستيد. آيا در بچگی شصت خود را ميمکيديد؟
داروين: طبيعت با گذشت زمان مرغ را برای اين توانمندی رد شدن از خيابان انتخاب کرده است
همينگوی: برای مردن. در زير باران.
اينشتين: رابطهء مرغ و خيابان نسبی است.
سيمون دوبوار: مرغ نماد زن و هويت پايمالشدهء اوست. رد شدن از خيابان در واقع کوشش بيهودهء او در فرار از سنتها و ارزشهای مردسالارانه را نشان ميدهد.
پاپ اعظم: بايد بدانيم که هر روز ميليونها مرغ در مرغدانی ميمانند و از خيابان رد نميشوند. توجه ما بايد به آنها معطوف باشد. چرا هميشه فقط بايد دربارهء مرغی صحبت کنيم که از خيابان رد ميشود؟
صادق هدايت: از دست آدمها به آن سوی خيابان فرار کرده بود، غافل از اينکه آن طرف هم مثل همين طرف است، بلکه بدتر.
خوانندهء آهنگهای آبدوغخياری: چرا رفتی مرغ جونم، دوستت دارم، دوستت دارم...
روانشناس: آيا هر کدام از ما در درون خود يک مرغ نيست که ميخواهد از خيابان رد شود؟
نيل آرمسترانگ: يک قدم کوچک برای مرغ، و يک قدم بزرگ برای مرغها.
حافظ: عیب مرغان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت، که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت.
کافکا: ک. به آن سوی خيابان کثيف رفت. مرغ اين را ديد و به سوی ديگر خيابان فرار کرد، ضمن اينکه به ک. نگاهی بیتوجه و وحشتزده انداخت. اين ک. را مجبور کرد که دوباره به سوی ديگر خيابان برود، تا مرغ را با حضور فيزيکی خود مواجه کند و دستکم او را به احترامی وادارد که باعث گريختن مجدد او شود، کاری که برای مرغ دست کم از نظر اندازهء کوچک جثهاش دشوارتر مينمود.
بيل کلينتون: من هرگز با مرغ تنها نبودم.
فردوسی: بپرسید بسیارش از رنج راه، ز کار و ز پیکار مرغ و سپاه.
ناصرالدينشاه: يک حالتی به ما دست داد و ما فرموديم از خيابان رد شود. آن پدرسوخته هم رد شد.
سهراب سپهری: مرغ را در قدمهای خود بفهميم، و از درخت کنار خيابان، شادمانه سيب بچينيم.
طرفدار داستانهای علمی - تخيلی: اين مرغ نبود که از خيابان رد شد. مرغ خيابان و تمام جهان هستی را ۷ متر و ۲۰ سانتيمتر به عقب راند.
اريش فون دنيکن: مثل هر بار ديگر که صحبت موجودات فضاييست، جهان دانش واقعيات را کتمان ميکند. مگر آنتنهای روی سر مرغ را نديديد؟
جرج دبليو بوش: اين عمل تحريکی مجدد از سوی تروريسم جهانی بود و حق ما برای هر نوع اقدام متقابلی که از امنيت ملی ايالات متحده و ارزشهای دموکراسی دفاع کند محفوظ است.
سعدی: و مرغی را شنيدم که در آن سوی خيابان و در راه بيابان و در مشايعت مردی آسيابان بود. وی را گفتم: از چه رو تعجيل کنی؟ گفت: ندانم و اگر دانم نگويم و اگر گويم انکار کنم.
احمد شاملو: و من مرغ را، در گوشههای ذهن خويش، ميجويم. من، ميمانم. و مرغ، ميرود، به آن سوی خيابان. و من، تهی هستم، از گلايههای دردمند سرخ.
رنه دکارت: از کجا ميدانيد که مرغ وجود دارد؟ يا خيابان؟ يا من؟
لات محل: به گور پدرش ميخنده! هيشکی نمتونه تو محل ما از خيابون رد بشه، مگه چاکرت رخصت بده. آی نفسکش!
بودا: با اين پرسش طبيعت مرغانهء خود را نفی ميکنی.
پدرخوانده: جای دوری نميتواند برود.
فروغ فرخزاد: از خيابانهای کودکی من، هيچ مرغی رد نشد.
ماکياولی: مهم اينست که مرغ از خيابان رد شد. دليلش هيچ اهميتی ندارد. رسيدن به هدف، هر نوع انگيزه را توجيه ميکند.
پاريس هيلتون: خوب لابد اونور خيابون يه بوتيک باحال ديده بوده.
هيتلر: اگر ارادهء ما همچنان قوی بماند، مرغ را نابود خواهيم کرد! فولاد آلمانی از خيابان رد خواهد شد!.
فوتباليست: آفسايد بود آقا! ما هر چی به اين داور گفتيم بیانصاف قبول نکرد!
کودک: که به اون طرف خيابون برسه ! |
|
|
|
|
چند جوک .... هديه روز مرد! فرق شوهر كردن و سگ نگه داشتن چيه؟
! سگ گند به فرشت ميزنه, مرد به زندگيت
------------------------------------------------------------------------
- چرا مغز مردها گرونتر از مغز زنهاست؟
- آخه زنها از مغزشون تا به حال استفاده كرده اند!
------------------------------------------------------------------------
أقا - ببين خانوم, تو روزنامه نوشته كه مردها به طور متوسط در روز از پونزده هزار كلمه براي صحبت كردن استفاده ميكنند, ولي زنها از سي هزار كلمه. ديدي ثابت شد شما زنها بيشتر حرف ميزنين تا ما مردها؟
خانوم - هيچ هم همچين چيزي نيست. فوقش ثابت شده كه ما هر حرف رو بايد دو بار بزنيم تا توي مخ شما مردها فرو بره!
- ... ببخشيد چي گفتي؟
-------------------------------------------------------------------------
تلفن همراه تنها چيزيه كه مردها سرش دعوا دارند كه مال كدومشون كوچيكتره...
------------------------------------------------------------------------
بهترين انتقام از زني كه شوهرتون رو از چنگتون در آورده چيه؟
بذارين شوهرتون مال اون بمونه!
------------------------------------------------------------------------
- بهترين مدرك دروغ بودن قصه ها چيه؟
- شاهزاده افسانه اي هميشه خوش تيپ و باهوش و پولدار و مجرده!
------------------------------------------------------------------------
آگهي نيازمندي: به پنج مرد زرنگ و كاري يا يك زن نيازمنديم...
------------------------------------------------------------------------
- به پنجاه تا مرد در ته اقيانوس چي ميگن؟
- يك شروع خوب!
------------------------------------------------------------------------
يه مرد متاهل تنهايي ميره مسافرت. وقتي برميگرده زنش ميپرسه:
- خوش گذشت؟
- عالي بود! خيلي كيف كردم!
- خوب حالا چقدر خرجت شد؟
- ده هزار دلار!
خوب معلومه كه حسابي دعواشون ميشه. خانمه ميگه حالا كه اينجور شد من هم تنها ميرم مسافرت. وقتي برميگرده شوهره ميپرسه:
- خوش گذشت؟
- عالي بود! خيلي كيف كردم!
- خوب حالا چقدر خرجت شد؟
- ده دلار!
- مگه ميشه؟
- چرا نميشه؟ شب اول ده دلار دادم يه نوشيدني دم بار خوردم, بعد با يه احمقي مثل تو آشنا شدم!
------------------------------------------------------------------------
فالگير: فردا شوهرتون ميميره!
زن: اينو كه خودم ميدونم. بهم بگو گير پليس ميفتم يا نه!
------------------------------------------------------------------------
هر زن باهوشي ميليونها دشمن داره: همه مردهاي احمق!
------------------------------------------------------------------------
وقي خدا مرد رو آفريد داشت تمرين ميكرد!
------------------------------------------------------------------------
- چرا روان درماني مردها كمتر از زنها طول ميكشه؟
- معمولا بايد در روان درماني به دوران كودكي بازگشت و مردها هميشه در همون دوران به سر ميبرند!
------------------------------------------------------------------------
مرد: عزيزم, من ميخوام از تو خوشبخت ترين زن دنيا رو بسازم!
زن: خير پيش!
------------------------------------------------------------------------
- وقتي يه زن ميبينه كه شوهرش داره زيكزاك تو حياط ميدوه بايد چيكار كنه؟
- هيچي, بايد بهتر هدف بگيره و به شليك كردن ادامه بده!
------------------------------------------------------------------------
- وقتي خدا حوا رو آفريد چي گفت؟
- كار نيكو كردن از پر كردن است!
------------------------------------------------------------------------
- چرا مردها از زنهاي خوشگل بيشتر از زنهاي باهوش خوششون مياد؟
- چون قدرت چشمهاشون بيشتر از قدرت مغزشونه!
------------------------------------------------------------------------
يه پري افسانه اي به يه مرد ميگه: يه آرزوت رو بگو تا برآورده كنم. مرده ميگه: يه كاري كن كه زنم حسابي احمق بشه تا بتونم با خيال راحت بهش دروغ بگم و هي مچم رو نگيره. پريه قبول ميكنه و ميگه: برو خونه آرزوت رو برآورده كردم. مرده خوشحال ميره خونه, ميبينه زنش تبديل به يه مرد شده!
------------------------------------------------------------------------
- خانمم درست سه هفته بعد از ازدواجمون فوت كرد...
- خوب پس زياد زجر نكشيده! |
|
|
|
اول ) بيست و چند روزه كه همه جا خبر از فلسطين و لبنان و اسراييل هست . اسراييلي ها ، زن و بچه هاي لبناني ها را بمباران مي كنند و حزب الله هم پاسخ مي دهد . كاري به جنگشان ندارم ولي همان قدر كه كشته شدن زن و بچه هاي لبناني بد است ، بمباران شهرك هاي صهيونيست هم بد است . زن و بچه اسراييلي ها كه دخلي به ماجرا ندارند ، دارند ؟
دوم ) يكي پيدا شده كه گير سه پيچ بده . برايم مهم نيست كه مبين از روي دموكراسي اون مطلبو گذاشته تو روزانه يا براي حال منو گرفتن . ولي كلا به اون دوستمون مي گم ، كمي دير اومدي . گروه منتقد داره از نوع هسته اي !
سوم ) شعرهاي آقاي غزوه يا قزوه ! توسط دوستي در روزانه نوشته مي شود . دمش گرم ولي دو مطلب در مورد شعرهاي اين انسان به نظرم رسيد كه براتون مي گم . يك برنامه اي بود براي شبكه چهار كه مهمونش اين بنده خدا ( غزوه يا قزوه اش فرقي ندارد ) بود . از بخت بد من هم ، كارگردان اون برنامه نيومده بود و ما را پيدا كردند و گذاشتند پاي ميز . بحث مجري با اين شاعر داغ بود كه يكهو شاعر محترم گفت : اگر در كفه ترازويي سعدي ، حافظ ، نظامي ، مولانا را بگذاريم و در كفه ديگر يك شاعر متوسط عرب را ، كفه عرب پايين تر از لحاظ ادبي قرار مي گيرد . كاري نداريم كه بحث ما به كجاها كشيد ولي دوميش جالب تره . شعر ، زبان زيبايي ، عارفانه و عاشقانه و كلا احساسات است . روسپي ، فاحشه ، جنايت ، خون ، لنگ كنده شده و دماغ شكسته ، نمي دانم چه دخلي به شعر دارد ولي هر اراجيفي ، شعر نيست . ( با كمال معذرت از خانم حيدرزاده ! ) .
چهارم ) در خبرنامه ، در مورد اينترنت و اعمال جنسي مطلبي بود . مي گفت نود درصد اين چت ها به فحشا ختم مي شود . من كه كلي خنديدم كه اين همه ايدزي رو چه جوري مي خوان جمع كنند ، چون همه ايراني ها اهل چت اند ! جالب تر از اون ، پيام هاي مسولان براي جوانان است . مي گن ديدار فلان شخصيت با جوانان ! بعد يك سري جوان كه دو درصد اين مملكت هم نيستند را نشان مي دهند . مي گويند درد دل جوانها را مي شنويم ، باز يك سري آدم نشون مي دن كه يا چهل ساله اند يا از همون دو درصد . بعد مي گن اين جووناي ما از گل نازترند ! و من يكي حداقل از اين گل ها زياد در خيابان مي بينم كه ول مي چرخند و با ماشين بابايي صبح تا شب جلوي دختر سه ساله و پيرزن سيصد ساله بوق مي زنند ! و جالب تر سخن مسولان است ، كه جوانان غيور ما نسبت به كل كشورها برترند و جالب تر از جالب ، آماري است كه مي دهند . سالي فلان قدر كورتاژ ، نشان از حجاب و عفاف است و سالي اونقدر تر ، جوانان معتاد به برنج و يخ و شيشه و لنگه كفش و هرويين و هر آشغالي كه توليد مي شه . حالا پيدا كنيد پرتغال فروش را !!! ( خداييش اين يه تيكه خيلي قشنگ با نوشته قبلي ام جور شد )
پنجم ) اينترنت ها هنوز نصفه است ، دليلش هم كلنگي است كه يك خل و چل زده تو كابل هاي رد شده از كشور گل و بلبل تركيه !
ششم ) هفتاد جلسه است كه بخش دوم امتحانات هلال احمر در روزانه گذاشته مي شود . بابا بسسسسسسسسسسه !
هفتم ) هنوز پرتغال فروشي پيدا نشده كه ببينيم آتش بس در كانادا چه مي كند !
هشتم ) دانشجوهاي ايراني آخرشن ! يه روز روزه مي گيرند ، يه روز بلند مي شن مي رند لبنان ، يه روز اعتصاب درسي مي كنند ، يه روز همگي مي رن اردو ، يه روز ..... راستي اين مملكتو كي مي خواد بسازه ؟ من كه مي گم خرج ساخت دانشگاه آزادا رو بزاريم تو يك حسابي ، بعد با سود اون ول ، مملكت بسازيم چون ما كه دانشجويي نديديم كه سر كلاس هم بره . البته دانشگه مي رن ولي مي شينن تو سلف ! فقط درس نمي خونن بيچاره ها . تازه اونايي هم كه با من مخالفند هم باز درس نمي خونند، چون دارن به جاي درس، روزانه مي خونند (خداييش حال كردين!)
نهم ) يك دوستي بود كه معرفي كتاب مي كرد . كسي خبري ازش نداره ؟ نكنه بيچاره قفسه كتابخانه افتاده روش و زبانم لال ، به ادبيات پيوسته ؟
دهم ) من مي گم اين اطلاعاتي رو كه تا رنگ زير شلواريه سربازان اسراييلي توش هست و در روزانه نوشته مي شه را بديم اين لبناني ها ، ازش استفاده كنند . چون از جون مرغ اسراييلي تا شير آدميزاد اسراييلي توش هست . به درد ما كه نمي خوره ولي به درد اونا چرا . حداقل مي فهمند اينا چه نقشه هايي دارند و چه تسليحاتي و چه نوع فشنگ و اسلحه اي و متحدانشان كيا هستند و ... فعلا همينا تا بعد . همين
يازدهم ) راستي داشت يادم مي رفت ، عكس دانشجويان را دم سفارت انگليس ديديد ؟ من نمي دونم اين دانشجوها چرا انقدر سنشون بالا مي زنه !!!؟ بيشتر به استاد دانشگاه ها شباهت دارن تا دانشجو ها ! |
|
|
|
|

علی علیه السلام و زیبائیها
زیباترین ولادت: تنها کسی که در داخل خانه خدا بدنیا آمد، اوست.
زیباترین نام: بنا بر روایات متعدد، نام علی مشتق از نام خداست.
زیباترین معلم: علی تربیت شده دست پیامبر (ص) بود.
زیباترین سخنان: به تعبیر بسیاری از بزرگان، نهج البلاغه برادر قرآن کریم است.
تولد در خانه خدا
مکه در يکي از ماه هاي حرام، ماه رجب، پذيراي مقدم زيارت کنندگان خانه خدا بود. زائران با آداب و مناسک خود به گرد خانه خدا طواف مي کردند، گاه پروردگارشان را مي خواندند و گاه بت ها را. در ميان آنان، بانوي بزرگواري هم مشغول طواف بود، ولي نه چنان ديگران به کار پرستش بت ها. او با روحي لب ريز از خضوع و چشماني گريان از خدا مي خواست تا ولادت فرزندش را بر او آسان کرده و او را بر همگان مبارک گرداند. در اين هنگام، ناگهان ديوار کعبه شکافته شد و اين بانوي ارجمند به درون کعبه رفت و فرزندش را در آنجا، به ديدگان منتظر گيتي هديه داد. آن روز مبارک، جمعه سيزدهم رجب سي سال بعد از عام الفيل بود.
نسب علي (ع)
نسبت که به معناي اصل و نژاد است. از عوامل مؤثر در ساختار وجودي انسان و تشکيل دهنده شخصيت اوست. طبق گفته قرآن و روايات و ائمه معصومين و نيز علم روانشناسي، فرد بسياري از صفات و روحيات خود را از طريق وراثت به ارث مي برد. حضرت علي (ع) به داشتن اين ويژگي ممتاز بوده که اجداد طاهرش همگي از نظر فضليت و بزرگواري معروف و مشهور بودند. پدر و مادر حضرت علي (ع) هر دو از خاندان هاشم بودند و اين خانواده، در فضايل اخلاقي و صفات والاي انساني، در ميان عرب و قريش، زبان زد همگان بود و شجاعت و تيزهوشي و زيرکي، از امتيازات آنها به شمار مي رفت و همه اين فضايل، در حد اعلاي خود به علي بن ابيطالب به ارث رسيد.
پدر علي (ع)
يکي از شخصيت هاي نقش آفرين صدر اسلام، حضرت ابوطالب پدر حضرت علي (ع) و عموي بزرگوار پيامبر خدا (ص) است. او يکي از ده فرزند عبدالمطلب و خود از بزرگان مکه و رئيس قبيله بني هاشم، و سراسر وجودش، سرشار از بخشش، مهرباني و فداکاري در راه آيين توحيدي بود. ابوطالب بعد از وفات عبدالمطلب، سرپرستي پيامبر اکرم (ع) را به عهده گرفت و بعد از اينکه پيامبر به مقام رسالت رسيد، در راه هدف مقدس ايشان که همان گسترش آيين يکتا پرستي بود، با تمام وجود جانبازي و فداکاري کرد تا آنجا که گفت: «تا جان دارم، از محمد دفاع مي کنم.» او سرانجام در سال دهم بعثت در سال 64 سالگي ديده از جهان فروبست. حضرت علي (ع) مراحل آغازين کودکي را در دامان تربيت چنين پدري بزرگوار رشد يافت.
مادر علي (ع)
مادر گرامي حضرت علي (ع) فاطمه دختر اسد از فرزندان هاشم است. وي از نخستين زناني بود که به پيامبر ايمان آورد و در دوران کودکي پيامبر، مدتي سرپرستي او را به عهده داشت. از اين رو، پيامبر اکرم ضمن تکريم وي، با تعبير مادر از او ياد مي کرد و حتي هنگام رحلت فاطمه بنت اسد، پيامبر اکرم بسيار متأثر شده و پيراهن خود را بر او پوشانده و بر او نماز خواند و فرمود: «خداوند است که زنده مي کند و مي ميراند. اي خدا، به حق من و همه انبياي پيش از من، مادرم فاطه بنت اسد را ببخشاي و دليل و برهانش را بر او تلقين کن و جايگاهش را وسعت بده، همانا که تو را ارحم الراحمين هستي».
کنيه علي (ع)
در فرهنگ عرب، کنيه اسمي غير از نام اصلي شخص است، که براي مردان با کلمه اَب و اِبن، و براي زنان با اُم و بنت مي آيد و غالباً براي تعظيم و تکريم شخص به کار مي رود. حضرت علي (ع) هم کنيههاي مختلفي داشت: از جمله:
ابو تراب که کنايه از هم نشيني آن حضرت با خاک و سجده هاي طولاني ايشان داشت. در سال دوم هجري، علي (ع) روزي زمين خوابيده و مقداري گرد و غبار بر لباسش نشسته بود. در اين هنگام پيامبر اسلام بر بالين ايشان آمد و با خطاب «يا ابوتراب» آن حضرت را بيدار کرد. از آن زمان آن حضرت به اين کنيه مشهور شدند. ابوريحانتين: اين کنيه را هم پيامبر براي ايشان قرار داد و به معناي پدر دو ريحانه بهشت، امام حسن (ع) و امام حسين (ع) است.
القاب علي (ع)
در فرهنگ اعراب، لقب اسمي غير از اسم اصل شخص و نامي است که کسي به آن شهرت مي يابد. لقب بر مدح يا ذَمّ شخص اشاره دارد. القاب حضرت علي (ع) فراوان است و همگي دلالت بر مدح حضرت علي (ع) مي کنند؛ از جمله:
يعسوب الدين و يعسوب المؤمنين: ابن ابي الحديد که از بزرگان اهل سنت است، در اين باره مي گويد: اين دو لقب را پيامبر اکرم (ص) در دو نوبت به علي بخشيد. يک بار به او لقب يعسوب الدين را داد؛ يعني مالک و رئيس و حاکم دين، و در نوبت ديگر فرمود: يعسوبُ المؤمنين؛ يعني آقا و رئيس مؤمنان.
مرتضي لقب ديگر حضرت علي (ع) به اين معناست که رفتار و کردار آن حضرت، مورد پسند خدا و رسول خداست. از ديگر لقب هاي آن حضرت، مي توان به اسدالله (شيرخدا)، حيدر (شير بيشه ايمان) و کاشِفُ الکَرب (برطرف کننده غم) اشاره کرد.
نهج البلاغه علي (ع)
یکی از گنجينه هاي جاويد و درخشان علم علوي كه از روح بلند پيشواي پرهيزكاران حضرت امير مؤمنان (ع) سرچشمه گرفته است، كتاب گرانسنگ "نهج البلاغــه" است. نهج البلاغــه برگزيده اي از خطبه ها نامه ها و سخنان كوتاه و حكمت آميز علـي (ع) و قطره اي از اقيانوس بيكران معارف الهــي است. مجموعه اي نفيس از سخنان زيباي امير كلام حضرت علي (ع) كه گذشت روزگار نمي تواند غبار كهنگي بر آن بنشاند. ستاره اي درخشان در آسمان علم و معرفت و هنر و ادب كه تا هميشه بر تارك علوم اسلامي خواهد درخشيد. تأمل و تعمق در محتواي نهج البلاغــه مي تواند ما را با گوشه هايي از مكتب مولاي دنيا و دنيا پرستي حماسه حكومت عدالت دعا و مناجات مؤمنان در بخشهاي الهيات، شجاعت، تهذيب اخلاق، سلوك و عبادت و... آشنا سازد. توجه به اين كتاب شريف يكي از نيازهاي نسل امروز جامعه اسلامي است.
و علي (ع) مي آيد ...
ساقه هاي نيلوفري از پايه هاي عرش بالا رفته و سرير ولايت را به عطر وجودي خود آراسته اند، تا او بيايد و بر تکيه گاه پوشيده از رازقي آن تکيه زند. درون کعبه چه غوغايي است امروز! ملائک، بال در بال گستره آسمان ها را پوشانيده اند و جبرائيل و ميکائيل و اسرافيل حلقه خانه کعبه شدند تا پر به نور وجود او بسايند! طنين نام او هلهله شادي ملائک است. جام هاي افلاکي عاشقان به سوي او مي آيند و گيسوان سياه شب به يمن وجود او گل خنده هاي نقره اي را در ميان آبشار آسماني اش تقسيم مي کند؛ چرا که امشب علي (ع) مي آيد!...
و جمعه چه شکوهي دارد و اين جمعه شکوهي ديگر!... 13 رجب سال سي ام از عام الفيل! آسمانيان طبق طبق نور مي آوردند، آن گاه که ديوار کعبه شکافته شد و فاطمه بنت اسد قدم به درون کعبه نهاد که علي اعلي خانه خويش را از براي قدوم مبارک او آماده کرده بود ... و او آمد که نام خود را از خدا گرفته بود و آمده بود تا بت هاي خانه را در هم بشکند و بر پشت بام آن نداي يگانگي و توحيد ذات مقدس خداي تعالي را سر دهد و او را تقديس کند و فرياد حق طلبي اش را از ميان کفرها و نفاق به گوش جان هاي عاشقان برساند و پرواز شور آفرين کبوتران عشق را جاني تازه بخشد.
معشوق خدا
آسمانيان همه از شراب عشق علي (ع) نوشيده اند و لب از جام وصال او تر کرده اند و اينکه زمنيان را فرصتي است تا در چشمه جوشان معرفت او تن بشويند و به نور وجودي او رخ برگشايند؛ او که معشوق خداوند است و محمد (ع)، در خانه خدا، خانه عشق و شوريدگي پا به عرصه خاکي نهاد. او علي است و خدايش اعلي. او که مهتاب سپيدي رويش را از او دارد و کوچه ها همه بي قرار اويند و پنجره ها در انتظار قدوم مبارکش. او که چشمانش همه حديث و اعجاز است و نگاه هستي بخشش پياله جان ها را از شور زندگي، عشق و شيدايي لبريز مي کند؛ او معشوق خداست.
طبيب دردمندان
ياس ها و نرگس ها در بي کران هاي گذرگاه هستي، عرشيان و زمينيان را در هاله اي از عطر و رويا مي برند؛ چرا که عطر وجودشان را از وجود علي (ع) به وديعت گرفته اند! آب هاي همه درياها از انعکاس نام او مي درخشند و مي خندند و نسيم هاي بهاري، در وزش لابه لاي شاخ و برگ هاي بيدهاي مجنون نام او را زمزمه مي کنند و نغمه خوش طنين نام اوست که اين گونه بلبلان عاشق را به ترنم در آورده است و بهشت براي خاطر او تمام زنبق هايشان را نثار زمينيان کرده است! او علي است؛ طبيبي که هر کجا که لازم باشد بر زخم ها مرهم مي نهد و دل هاي نابينا و گوش هاي ناشنوا و زبان هاي بي کلام را درمان مي کند. او علي (ع) است که غفلت و ناداني و حيرت و سرگرداني را معالجه و روشني هاي حکمت و عرفان را تقديم دل ها و جان هاي تشنه عاشقان الهي مي کند.
مردي از تبار نور
مردي مي آيد از تبار نور، از تبار عاشقان و شوريدگان. مردي که محمد (ص) از گل خنده هاي نگاه او نشاط مي يابد و ابوطالب در نيمه شب هاي بيداري دل، با او راز دل مي گويد و فاطمه بنت اسد باغ چشمانش را به روي او مي گشايد تا گل شادماني را آبشار لبخند او شکوفا کند. مردي که طلوع مهرانگيز نگاهش ديگر بار حلاوت وصال و عشق را در چشمه لايزال به جان پاکان مي نوشاند و پياله حيات عاشقان از نگاهش لبريز مي شد. علی، فصيح ترين شعر حيات و زيباترين آواز آفرينش بود.

|
|
|
|
|
بلوک های سر خیابون
(قسمت هفتم)
نویسنده: فرنوش زنگوئی
farnoosh_z66@yahoo.com
بیست و یکم
- مامان دیروز که رفته بودی جلسه ی آیین خانوم مستوفی زنگ زد .
- آره . دوباره هم زنگ زد .
- کیه ؟ چی کار داره ؟ !!!
- یادت نمیاد تو مهمونیه آرزو اینا ... .
- چی کار داشت ؟!!!
- وا !! یعنی این قدر خنگی . می خواست اجازه بگیره بیان خواستگاری .
- بگو بیان قدمشون سر چشم .
- باز شروع نکن . به بابات هم زنگ زدم گفت 5 شنبه حتما میاد .
- مثل این که حسابی از این پسره خوشت اومده ها !! اخلاقت رو خوب کن واست بگیرمش .
- پاشو برو اون کمد نامرتبت رو تمیز کن ببین چی داری 5 شنبه بپوشی !!
- 5 شنبه با نیما می خوام با نیما .... .
- شما بی خود کردی !!!
- عزیز دل من من نمی خوام ازدواج کنم . نه با شازده پسر خانوم مستوفی نه با هیچ کس دیگه .
- اینا همه اش حرفای اون پسره نیماس . آخه اون هم شد شوهر . فکر کردی از مادرش بهتر میشه !!!!
- حالا نه که من دختر ه شاه پریوونم . مادر من آخه بابای منم که ... .
- پاشو حرفی که زدم رو گوش کن .
- شمام حرفی که من زدم رو خوب گوش کنید . من شوهر بکن نیستم .
- د پاشو تا پا نشدم .
بیست و دوم
- حالا یه 2 دقیقه بشینی چیزی نمی شه که !
- آخه تو که مامانو می شناسی .
- می دونم ولی لج نکن . مامانت هم یه ذره بگذره بی خیال می شه . گناه داره .آرزوی هر مادره که عروسیه بچه هاشو ببینه ! اذیتش نکن .
- .... ..... .
- .... .... . دیروز مامان زنگ زد . گفت می خواد برگرده .
- جدا !! چه خوب !
- بابا گفت دیگه جایی نداره ! تو اگه بودی قبولش می کردی . زنیکه ی هرزه !!
- نیما !! مامانته !
- مینا می خواد بره کانادا .
- واسه چی ؟!!
- می خواد بره دانشگاه واترلو درس بخوونه . پذیرش هم گرفته ! همیشه می گفت خیلی دوست داره مینا رو تو لباس عروس ببینه . دیشب مینا داشت می کفت اگه مامانو ببینه یه تف می ندازه تو روش .
- ..... ..... . من هم در مورد بابام همین فکر رو می کردم . باورش سخته ولی .... .
- بابا دیگه قرصاشو نمی خوره . می گه واسه چی زنده بمونم . مینا که مسیر زندگیشو مشخص کرده . من هم که می توونم خودم از پس خودم بر بیام . دیگه ... .
- تو نباید بذاری . نیما امیدوارش کن . سرشو یه جوری گرم کن . نمی دونم یه کاری بکن . درگیر کار بکنش . یه کار ی دیگه ... .
- چی کار ؟!!! تو توونستی مامانت عوض کنی ؟ دیگه نمی خواد . هیچ امیدی نداره . دارم دیوونه می شم .
- خواهش می کنم . درای داغون می شی . داری آب می شی .
- آره از خجالت آب می شم . از خجالت این که مامانم سر پیری بابام رو ول کرد و رفت با .... .
- ..... ..... .
- ..... . وقتی می شستم کنارش و با هم حرف می زدیم همیشه از نجابت عروس آینده اش میگفت . می گفت باید خانووم باشه . وقتی تو رو دید گفت خود خودشه !! هر جا می شست می گفت نیمام یه دختره خوب و نجیب پیدا کرده . نمی دونم چی شد یه دفعه معنی نجابتو فراموش کرد . شاید اصلا معنی شو نمی دونست . شاید هم ... .
- با غصه خوردن که چیزی عوض نمی شه .
- اگه خوردی بریم !! دیر می شه . شاید مامانت کمک بخواد !!
- یعنی واقعا برم ؟!!! عیب نداره ؟!!!
- چه عیبی ؟!! تو که اونو نمی خوای . با این کارا فقط مامانت می توونه به زن عموت پز بده .
- چه گیری افتادم به خدا ؟!!!!!
بیست و سوم
- چه شکلی بود ؟
- آرش !! بد نبود . کت و شلوار سرمه ای تنش کرده بود با پیرهن آبی کم رنگ و کراوات زرشکی .
- خب چی شد؟ !!!
- چیو چی شد ؟ منظورت از این سوال ها چیه ؟!
- هیچی فقط می خواستم بدونم . چرا شاکی می شی !!
- شاکی نشدم . فقط این دفعه طرز سوال پرسیدنت با همیشه فرق داشت !!!
- بابات هم اومد ؟
- نه !! زنگ زد گفت امشب خوونه ی مادر خانوومم دعوتیم . اگه نریم خیلی ناراحت می شن . همه چیزو به شره گفتم . گفتم هم که اصلا قصد ازدواج ندارم ولی انگار داشتم با دیوار صحبت می کردم . گفت زندگیه بابات به ما چه ؟!!! فکر کن !! می گه من هویت جداگانه دارم !!! هویت جداگانه !!!!
- بیرون گود نشسته .... . هویت جداگانه !!!
- مامانش گفته 5 شنبه زنگ می زنه جواب بگیره . تو رو قرآن تو قرن 21 هم آخه این جوری ازدواج می کنن . آخه .... . نیما !!!
- بله !
- گوش می کنی ؟!!
- آره . نه !!!
- چیزی شده ؟!!!
- عمو فرشیدم که تو پاریس بود یادته ؟!!!
- آره . چطور ؟!
- می گه برم اون جا !!!
- واسه چی ؟
- درس . زندگی . فرار و ...
- نیما ؟!!!!!!!!!!!
- به خدا دیگه نمی توونم . می دونم . آره نامردم . پستم . آشغالم . خب بهتر از مامانم که نمی توونم باشم . من هیچی نیستکم . یه پرنده ی بدون بال که هیچ کس رو نمی توونه سوار کنه خودشم داره تلو تلو می خوره .
- نیما تو چشام نگاه کن و بگو که راست نمی گی !!!!!
- آیدا خواهش می کنم . نمی توونم بگم با من بیا . بیای جفتمون عذاب می کشیم . مطمئن باش نمی خوام واسه خوش گذرونی برم . دارم برای فرار می رم . شاید هم پاریس نموندم . رفتم یه جای دور . نمی دونم شاید ... . به جهنم هم راضیم . ولی دیگه این جا نه !!!!
- من چی کار کنم ؟!!!!!! الان باید بیفتم به پاتو و بگم نرو !! همتون پستین !! نگه دار پیاده شم .
- آیدا خواهش می کنم بفهم .
- چیو ؟!!! این که داری می ری ؟؟؟؟ یا این که به قوله خودت داری فرار می کنی ؟ یا این که .... .
- می دونم سخته ! به خدا تو این 4 سال از خودم هم بیشتر دوست داشتم . هنوز هم دارم ولی نمی خوام بدبختت کنم. دوست دارم که دارم میرم .
- مطمئن باش منو دوست نداری . خودت رو دوست داری !! گفتم نگه دار !!
- خواهش می کنم بچه بازی در نیار !!!! تو بهترین منی !! تو گل ناز منی !!! ولی من ... .
- تو یه نامردی !!!
- آره نامردم . یه نامرده افسرده . یه نامرده بیچاره . یه نامرده بدبخت که فقط خوشبختیه عشقش رو می خواد . اگه مرد بودم که بهت می گفتم بیا با هم بریم . بهت می گفتم می گیرمت . روزی صد دفعه بهت می گفتم دوست دارم . ولی نامردم و می خوام برم تا بفهمی که دوست دارم . من وتو تا دو ماه پیش واسه هم ساخته شده بودیم . ولی یه دفعه زندگیه من ورق خورد . شدم یه بیچاره ی درموونده . شدم یه نامرده ... .
- نیما بس کن . گریه نکن . اگه می خوای بری برو . ولی من منتظرت می مونم . برمی گردی من مطمئنم !!!!
- منتظر بمونی تو هم مثله من بدبخت می شی ! من دیگه برنمی گردم . دیگه چیزی واسه برگشتن ندارم .
- پس من چی ؟!!!!!
- آرش پسر خووبیه ! باشعوره ! مرده ! آیدا خواهش می کنم !!!
- نگه دار پیاده شم !!!
- نگه دارم که چی ؟ کجا بری ؟!
- برم پیش آرش . مگه نمی گی مرده و پسره خووبیه . می خوام برم !!
- بذار دور بزنم . از این جا که نمی شه رفت . بلوک های سر خیابونو دوباره گذاشتن !!!!
|
|
|
|
|
مسیر مرگ مرموز
(فصل پنجم)
قسمت دوم the way to dusty death
نوشته: آلیستر مک لین
ترجمه: مریم واثقی پناه مک آلپین نگاهی به ساعتش کرد. خوب ، خوب ، بهتر است عجله کنیم. ما ظرف نیم ساعت باید برای میهمانی حاضر بشویم.
-من خسته ام. می خواهم یک دوش بگیرم. دو ساعت بخوابم و بعد شام بخورم. من اینجا آمده ام برای مسابقات گراندپریکس و نه برای قاطی شدن با مقامات بالای جامعه.
-تو قطعا داری از آمدن امتناع می کنی ؟
-من دو دفعه پیش نیز امتناع کردم. یک نمونه می توانی بیاوری اگر مایل باشی.
- حضورت تو در این میهمانی الزامی است.
-در فرهنگ لغات من ، الزامی و اجباری با هم یکی نیستند.
- امشب سه چهار نفر آدم مهم هستند که می خواهند به ویژه تو را ببینند.
-می دانم.
مک آلپین مکثی کرد و سپس گفت : از کجا می دانی ؟ فقط من و آلکسیس می دانستیم.
مری به من گفت.
هارلو برگشت و از آنجا دور شد.
دانت لبهایش را فشرد : خوب ، این جوان گستاخ اینجا که به ما بگوید به رکورد ثبت شده رسیده آنهم بدون اینکه حتی تلاشی کند. و موضوع اینست که من او را قبول دارم. به همین دلیل بود که اینجا آمد ، نه؟
-که به من بگوید هنوز در اینکار بهترین است ؟ تا حدی. و همچنین به من بگوید که به این میهمانی لعنتی اهمیتی ندهم . و اینکه هروقت دوست داشته باشد با مری صحبت می کند. چه خوشم بیاید و چه خوشم نیاید. و دست آخر اینکه گذاشت بدانم مری هیچ رازی را از او مخفی نمی کند.
این دخترک من کجاست ؟
-دیدنش باید جالب باشد.
-دیدن چی؟
-دیدن اینکه تو می توانی برای دومین بار قلب اونو بشکنی.
مک آلپین آهی کشید و دوباره در صندلی راحتی خود فرو رفت.
-فکر می کنم حق با تو باشد آلکسیس. فکر می کنم که حق با تو باشد. اگر برایت اهمیت داشته باشد ، باید بدانی که من هنوز دوست دارم سر این دو را بگیرم و محکم به هم بکوبم.
هارلو در لباس سفید حوله ای حمام معلوم بود تازه دوش گرفته است. از حمام بیرون آمد و در کمدش را باز کرد. یک لباس تازه بیرون آورد و بعد دستش را به طرف یک قفسه بالا دراز کرد. معلوم بود آنچه را که انتظارش را داشته پیدا نکرده و ابروهایش بالا رفت. داخل کشوی کمد را هم نگاه کرد اما چیزی پیدا نکرد. وسط اتاق ایستاد و خوب نگاه کرد. بعد لبخندی زد و آرام گفت : که اینطور ، خوب خوب. دوباره شروع می کنیم ، شیطانهای باهوش....
از چهره هارلو که هنوز لبخند می زد می شد فهمید که حتی حرفهای خودش را هم باور نمی کند. تشک را بلند کرد و زیر آن را نگاه کرد. یک شیشه پهن نیمه پر اسکاچ را برداشت. به آن نگاه کرد و آن را عوض کرد. بعد به حمام رفت. در پوش مخزن آب را برداشت. یک بطری آب جوی گلندفدیش را بیرون آورد ، سطح آن را چک کرد ، بعد سرجایش گذاشت. درپوش مخزن را سرجایش قرار دارد و البته آن را کمی کج گذاشت. به اتاقش برگشت. کت شلوار خاکستری روشنی پوشید و تازه داشت کراواتش را درست می کرد که صدای موتور یک وسیله نقلیه به گوشش رسید. چراغ را خاموش کرد. پرده ها را عقب زد. پنجر ه ها را باز کرد و با احتیاط و دقت هرچه تمامتر به بیرون نگاه کرد.
یک اتوبوس بزرگ در خارج از ورودی هتل ایستاده بود و رانندگان گوناگون ، مدیران ، سر مکانیک ها و خبرنگارانی که عازم پذیرایی رسمی بودند را داشت سوار می کرد. هارلو نگاه کرد ببیند آیا کسانی که غیبت آنها در آن شب برایش بسیار عالی و مطلوب بود میان آنها هستند یا نه : یعنی دانت ، تراشیا ، نوبایر ، یاکوبسن و در آخر مک آلپین که مری غمگین و بسیار رنگ پریده به بازویش چنگ انداخته بود. در بسته شد و اتوبوس در تاریکی شب از آنجا دور شد.
5 دقیقه بعد هارلو با شادمانی پایین آمد و به طرف قسمت پذیرش رفت. در پشت میز همان دختر جوان و بسیار زیبایی نشسته بود که هارلو در موقع ورودش به آنجا او را نادیده گرفته بود. خنده ای به دخترک کرد- همکارانش هرگز باور نمی کردند – و دخترک هم معلوم بود که از دیدن چهره دیگر هارلو شوکه شده است. در جواب او هم لبخندی زد و تقریبا سرخ شده بود. برای کسانی که خارج از چرخه مسابقات بودند هارلو هنوز شماره یک جهان بود. هارلو گفت : شب بخیر.
-شب بخیر آقای هارلو. قربان. -خنده محو شد. – متاسفم شما از اتوبوس جاماندید.
-من اتومبییل شخصی خودم را دارم. خنده دوباره برگشته بود. – البته آقای هارلو.من چقدر احمقم. ماشین فراری قرمز شما. کاری هست که --
-بله لطفا. من اینجا چهار اسم دارم. مک آلپین ، نوبایر ، تراشیا، یاکوبسن ، ممکن است شماره اتاق های آنها را به من بدهید ؟
حتماٌ آقای هارلو. اما متاسفانه این آقایان همین الان از اینجا رفتند.
-می دانم. صبر کردم که بروند.
-منظورتان را نمی فهمم آقا.
-راستش را بخواهید می خواهم از زیر در اتاقشان چیزی را بیاندازم تو. یک نوع رسم قدیمی مسابقات.
-آه . شما رانندگان مسابقه و شوخی های عجیبتان. – قطعاٌ تا آن موقع هرگز یک راننده مسابقه را ندیده بود اما این باعث نشده که نگاهی با فکری شیطنت آمیز به هارلو نیاندازد.
اتاقهایی که می خواهید شماره های 202 ، 208، 204 و 206 هستند.
-به ترتیب اسامی که به شما گفتم؟
-بله قربان.
-متشکرم. و بعد هارلو انگشتش را روی بینی و لبهای خود گذاشت و گفت : حالا حتی یک کلمه هم به کسی نگو.
-البته که نمی گویم آقای هارلو.
شهرت هارلو واقعاٌ برایش گرانبها بود و باید قدرش را می دانست و دخترک حتماٌ تا ماهها بعد در مورد این ملاقات کوتاه صحبت خواهد کرد ، اما نه تا آخر این هفته.
هارلو به اتاقش برگشت و یک دوربین فیلمبرداری از چمدانش در آورد ، پیچهای پشتش را باز کرد ، به دقت سطح سیاه فلزی آن را خراش داد ، صفحه را بلند کرد و یک دوربین بسیار کوچکی که به اندازه یک پاکت سیگار بود را بیرون آورد. آن را در جیبش گذاشت، بعد پیچهای صفحه سیاه پشت دوربین فیلمبرداری را بست ، آن را در چمدان خود گذاشت و با دقت به ساک برزنتی کوچک ابزارش که آنجا بود نگاه کرد. امشب به آنها نیازی نداشت. جایی که می خواست برود می دانست در کجای آن می تواند تمام این ابزار و چراغ قوه ای که می خواهد را پیدا کند. ساک برزنتی را برداشت و از اتاق خارج شد. در کریدور به سمت اتاق 202 یعنی اتاق مک آلپین رفت. بر خلاف مک آلپین هارلو مجبور نبود به راههای غیر مستقیم متوسل بشود تا بتواند کلید اتاقهای هتل را بگیرد . او خودش همیشه یک دسته کلید عالی داشت. یکی از کلید ها را انتخاب کرد و با کلید چهارم در باز شد. وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست.
هارلو ساک برزنتی را در بالاترین طبقه کمد دیواری که دست به آن نمی رسید قرار داد و بعد شروع به گشتن کامل اتاق کرد. هیچ چیز از تفتیش کامل هارلو دور نماند... لباسهای مک آلپین، کمد ها و کشوها و چمدانها. در آخر هارلو به یک چمدان قفل رسید که اندازه یک سامسونت کوچک بود. و با قفلهای واقعاٌ منحصر به فرد و محکمی بسته شده بود. اما هارلو هم یک سری کامل از کلید های منحصر به فرد و کوچک داشت. در هر صورت باز کردن چنین چمدانی برای هارلو مشکل نبود. داخل چمدان درست مانند یک دفتر کار سیار بود. یک سری کاغذ از جمله پروفروما ها ، رسید ها ، دسته چک ها و قرار داد ها. مالک کرونادو معلوم بود که خودش حسابداری را انجام می دهد. هارلو به همه چیز بی اعتنا ماند غیر از یک دسته چک منقضی شده. نگاهی اجمالی به همه آنها کرد ، و به چند صفحه اول یکی از دسته چک ها که در آن تمام پرداختها با همدیگر انجام شده بود خیره ماند. تمام چهارصفحه ثبت را به دقت نگاه کرد. سری به علامت ناباوری آشکار تکان داد ، با لبهایش صدای سوتی در آورد . دوربین کوچک خود را آورد و عکس گرفت. از هر صفحه دو عکس. پس از پایان کار ، همه چیز را همانطوری که پیدا کرده بود گذاشت و رفت. در کریدور هیچ کس نبود. هارلو به اتاق 204 رفت . اتاق تراشیا و با همان کلیدی که در اتاق مک آلپین را باز کرده بود ، در اتاق تراشیا را باز کرد. کلیدهای اتاق های هتل فقط کمی اندکی تفاوت با هم دارند چون باید با منشا کلید مطابقت داشته باشند. آنچه که هارلو داشت در واقع شاه کلید بود.
ادامه دارد ...
|
|
|
|
|
روش های درس خواندن پسر ها و دختر ها دخترها: بعضي از اونا واقعاً مي خونند حالا چي مي خونند خدا ميدونه ولي واسه اينكه تابستون راحت باشن و به بهانه كلاس سنتور , نقاشي , و با دوست پسر عزيزش برن عشق صفا به دليل مسايل غير اخلاقي ادامشو نمي نويسم وقتي ميرن سر كتاب تا يكي دو ساعت ديگه كلشونو از كتاب بر نمي دارند . عادت دارند زير مطالب كتاب خط بكشند كه بعدا بخونند بعضي هاشون هم كه مثلا درس مي خونند كتاب جلوشونه چشمشون هم روي كتابه ولي حواسشون يه جاي ديگست ...( پيشه همون پسره كه با هم رفتن ددر) يه عده اي هم هستند كه به بهونه اينكه مشكل دارن زنگ ميزنند خونه دوستشونو دوستشون هم از خدا خواسته حدود يك ساعت و اندي به طوري كه اشك و دود تلفن در مياد براي هم قصه بي بي چساره تعريف مي كنند يه سري هم به دليل اينكه دوست پسر ندارن و انگيزه اي براي دودر كردن كلاسا ندارن مجبورن خر بزنن تا برن دانشگاه (اخه شنيدن تو دانشگاه دوست پسر فراوونه)
نكته(دليل اينكه پسرا نميرن دانشگاه همين دختراس(البته از نوع سيريشش)
و اما پسر ها: يا درس نمي خونند يا وقتي مي خواند بخونند بايد حسش بياد. وقتي حسش مياد كه شب امتحانه ... يه كم كه درس خوندند يه موردي پيش مياد و بهش خيره مي شوند و به يه چيزي فكر مي كنند بعد انگار كه درس خوندند بلند ميشند ميرن استراحت مي كنند بعد از يك ساعت استراحت دوباره ميرند ميشينند فكر مي كنند . وقتي فكرشون تموم شد كتاب را ورق ميزنند يه كم براندازش ميكنند وزنش مي كنند استخاره مي كنند براي خودشون تقسيمش مي كنند ميگند تا ساعت فلان اينقدر مي خونم تا ساعت فلان اينقدر بعد ميرن استراحت كنند . حين استراحت حسشون تموم ميشه حال ندارند برند بخونند ولي چون مي دونند فردا امتحان دارند پا ميشند ميرند سر كتابشون. همينجور كه مي خونند هيچي حاليشون نيست چون جاي ديگه فكر مي كنند(لازم به ذكر است كه هيچ وقت در هيچ موقعيتي فكر نمي كنند فقط موقع درس خوندن فكرشون مي بعد از نيم ساعت دوباره ميرن استراحت، بعد سه ربع استراحت مي بينند خيلي دير شده .دوباره ميرنند درس بخونند اين بار مي خونند يه چيزايي هم ياد ميگيرند ولي چيزايي كه ياد نمي گيرند را ميذارند كه فردا از دوستاش بپرسند يه كم به معلمشون فحش ميدند مي گند اينارو درس نداده خلاصه آخرش نميرسند كتاب را تموم كنند فردا ميرند ميبينند كه دوستاشون يه چيزايي مي گند كه تا حالا به گوششون نخورده بعد اعصابشون خرد ميشه اونايي هم كه خونده بودند يادشون ميره به همين سادگي |
|
|
|
جمله روزانه
17 مرداد
"همه چیز" در جهان برای خدمت به تو بسیج شده؛ قرار نیست تو به خدمت آنها در آیی.
وین دایر |
|