سخن سردبیر
با سلام . از اینکه مدت زیادی انتشار مجله فرهنگی روزانه به تعویق افتاد ، عذر خواهی می کنم و میلاد مسیح علیه السلام و سال نو میلادی را به کلیه مسیحیان گروه تبریک می گویم .
دوستان گرامی در نظر دارم دو بخش دیگر هم به مجله فرهنگی اضافه نمایم ، اگر موافق هستید ، لطفا مرا خبر کنید تا این دو بخش را اضافه نمایم . بخش روانشناسی و بخش رمان ( که بصورت دنباله دار منتشر می گردد ) . منتظر نظرات شما هستم . در ضمن دوستانی که وبلاگ های مرتبط با فرهنگ و هنر دارند ، می توانند نشانی وبلاگ خود را برای من ارسال کنند تا ستونی را به این وبلاگ ها اختصاص بدهم .
***
داستان
( کافه ال چه – نویسنده ا ب غ )
تمام بندر پر از پلیس شده بود . جسد ی را از دریا بیرون کشیده بودند که یک شبه تمام بدنش را ماهی ها خورده بودند و قابل شناسایی نبود . هر کس بنا بر وضعیت مستی اش داستانی برای جنازه می تراشید .
دو سالی می شد که در این شهر بندری ، برای تحصیل آمده بودم . آب و هوایش زیاد شرجی نبود ولی همیشه برای فرار از گرما باید تیشرت می پوشیدی . عادت کرده بودم . راس ساعت شش ، هر غروب به کافه ال چه می رفتم که فوسراداره اش می کرد . کافه ای تقریبا خلوت که گهگداری چند جاشوی کشتی برای لب تر کردن و رفع نیازهای جسمانی شان ، از اتاق زیر شیروانی اش استفاده می کردند و همیشه خدا سر چند پاپاسی اینور و آنور، دعوا می شد . گاها هم دو سه پیرمرد برای لب تر کردن و یادی از گذشته و تعریف خاطرات به این کافه می آمدند . کلا مسیو فوسر مشتری غریبه نداشت و اکثرا آشناها بودند . از بدو ورود تنها خلوتگاهم شده بود کافه . اول سفارش یک قهوه فرانسه ، دو سیگار برگ هاوانایی که معمولا ناخداهای کشتی برای فوسر می آوردند تا درآمدی اضافه داشته باشد و یک روزنامه صبح بنام اگزوپری می دادم . سیگار برگ اول را با قهوه دخلش می آوردم وسیگار دوم را با اندیشه هایم مخلوط می کردم . خوب یادم است که وقتی برای اولین بار به اینجا آمدم ، مبهوت شدم . تمام دیوارهای کافه عکس های ال چه و دار و دسته انقلابی اش بود . فوسر آنروز برایم دو ساعت کامل با هیجانی غیر قابل وصفی از رهبرش ارنستو و دیگر هم رزمانش گفت . حتی چند عکس هم برای باور من از دوران جوانی اش با ارنستو داشت که آنها را هم به من نشان داد . این منم ، این ال چه ، این سالواتوره ، این یکی هم که کچله ، آلبرتو . آهان ، اون سیبیل کلفته هم ماتسو بودش که یک تیر صاف خورد تو پیشونیش و مرد . اون روز ال چه یکساعت کامل براش گریه کرد و ... .
همان روز اول از این کافه متنفر شدم . من اصلا اهل سیاست و مبارزه نبودم و معتقد بودم که باید با حرف زدن مشکلات را حل کرد و نه با گلوله . ولی روز دوم ، تمام عقایدم فراموشم شد . فردای روز اول در یک غروب کلافه کننده بطور اتفاقی از نزدیک کافه رد می شدم و بدنبال پاتوقی برای خلوتم می گشتم که یک زن سراپا مشکی پوشیده و کلاهی که توری اش ، صورتش را پوشانده بود ، وارد کافه شد . کنجکاوی ام باعث شد که من هم وارد کافه شوم . در این محله پرت و پاتوق جاشوها ، وجود این زن برایم کاملا عجیب می نمود . فوسر با علاقه از حضورم در کافه اش استقبال کرد و حتی یادم است که پول قهوه را هم از من نگرفت ، می توانستم درکش کنم که بعد از سال ها توانسته گوشی برای خاطراتش پیدا کند . روی یک صندلی نشستم و فوسر برایم قهوه ای آورد و کنارم نشست و شروع به بازخوانی خاطراتش کرد . اثری از زن نبود . تمام آن زمان بین غروب تا شب را فوسر یک روند خاطره تعریف کرد و من بدنبال زن ، چشم می گرداندم . شش ماه هر غروب به آن کافه رفتم ولی آن زن را ندیدم . حتی هفته ای دو جلسه هم از دروسم را حذف کرده بودم تا شاید بتوانم در روز ردی از آن زن پیدا کنم ولی باز هم فایده ای نداشت تا اینکه یکروز او آمد . فوسر به قسمت تیرباران ال چه رسیده بود و گریه می کرد ولی من تمام حواسم متوجه بانویی بود که در مقابلم ، روی یک میز یکنفره به عکس ها خیره بود . فوسر اشک هایش را پاک کرد و از پشت میزم بلند شد ، برایش نوشیدنی برد و کلامی لاتین به او گفت ، زن کلاهش را کمی پایین آورد و صورتش کاملا پوشیده شد . فوسر کنارم آمد و دوباره شروع کرد به اینکه وضعیت ال چه بعد از تیرباران چگونه بود . شاید فوسر هیچگاه درک نمی کرد که من حاضر بودم در آن لحظه تمام انقلاب های دنیا را برای دیدن صورت آن زن به او ببخشم .
علاقه عجیبی به فوسر پیدا کرده بودم . اصلا کافه شده بود خانه دومم . وقتی یک سال تمام گوش شنوای کسی باشی ، مطمینا بخشی از وجودت شخصی می شد که تو را امین خاطراتش می دانست و فوسر برای من همان حکم را پیدا کرده بود . شاید فقط به خاطر دیدن آن زن بود ولی قطعا فوسر در زندگی ام نقش پر رنگی پیدا کرده بود . دو سال از کافه رفتن من می گذشت . یک شب در بندر بانویی که تسخیرم کرده بود را بی جان و تا خرخره مست دیدم و بهترین موقعیت برای ارتباط را دریافتم . آنشب به منزل دانشجوییم بردمش و چند باری لگن های استفراغش را خالی کردم . روی تخت چوبی ام خوابیده بود و نزدیک های صبح در آغوش گرفتمش و ...
نزدیک ظهر بیدار شد . نگاهی به پیراهن نیمه بازش کرد و سپس به من خیره شد . همان دقیقه لباسش را پوشید و بیرون رفت و دیگر ندیدمش . غروب که به کافه رفتم ، فوسر را پشت دستگاه قهوه زنی دم . فوسر من باید باهات حرف بزنم .
وقتی پشت میز نشستیم فوسر گفت : کی ؟ گفتم : امشب . فوسر گفت : کجا ؟ خونه و فوسر سرش را پایین انداخت .
فوسر را صدا کنید . کمیسر به یکی از نگهبانان ساحلی گفت . فوسر آمد . کمیسر گفت : فوسر ، این از اقوام توست ؟ فوسر ملحفه را کنار زد . پایش سست شد و کنار جنازه نشست . کمیسر سری تکان داد و جنازه را در آمبولانس گذاشتند . وقتی همه رفتند ، فوسربه کمیسر گفت : آلخاندر می خوام بدونم از کجا فهمیدی که این جنازه ، بچه منه ؟ کمیسر از جیبش چیزی را در آورد و به فوسر داد . این توی جیبش بود . فوسر کاغذی را که کمیسر داده بود را گرفت و آنرا خواند . آنرا بوسید و در جیبش گذاشت . فوسر ! این پسر چه نسبتی با تو داشته ؟ دو سال بود که عاشق سیلویا بود . از روز اول اینو فهمیدم . می خواستم غافلگیرش کنم و برایشان عروسی بگیرم .
فوسر به کافه برگشت و سیلویا هیچگاه نگذاشت پدرش بفهمد که قبلا ایزاک دامادش شده است . همین .
بیوگرافی
( آشنایی با کسایی مروزی شاعر قرن چهارم )
مجدالدین ابولحسن یا ابو اسحاق کسایی مروزی در سال 341 هجری قمری متولد شد . از کسایی مروزی هم مانند سایر شاعران قرن چهارم جز آثاری اندک به دست ما نرسیده است ، اما همین مقدار شعر هم او را در ردیف شاعران طراز اول زبان فارسی قرار می دهد .
کسایی مروزی به سبب استواری عقیده و پاکی ضمیر از مدح خلق به ستایش خاندان عترت و پیامبر اسلام و امام اول شیعیان روی آورده است و این شیعه پاک نهاد شاید اولین شاعر ایرانیست که در شعر خود به مدح حضرت امیرالمومنین علیه السلام پرداخته است و شعر او تا به امروز باقیست . وفاتش مسلما بعد از سال 391 هجری قمری یا در همان سال بوده است .
شعر کلاسیک
( ستایش حضرت علی علیه السلام – کسایی مروزی )
مدحت کن و بستای کسی را که پیمبر
بستود و ثنا کرد و بدو داد همه کار
آن کیست بدین حال و که بوده ست و که باشد
جز شیر خداوند جهان ، حیدر کرار
این دین هدی را به مثل دایره ای دان
پیغمبر ما مرکز و حیدر خط پرگار
علم همه عالم به علی داد پیمبر
چون ابر بهاری که دهد سیل به گلزار
شعر نو
( شعری از خانم دیدار ابراهیمی از اعضای محترم روزانه )
زن
دهانم را ببندید
دستهایم را بشکنید
اندیشه ام را به خاک بسپارید
و پوشیده در کفنی سیاه
در تاریکترین کنج خانه پنهانم کنید
در فضایی مشکوک زیستم با دیگران
در نبردی نابرابر جنگیدم با قداره بندان
در غربتی غریب مهر ورزیدم در زندان
و با لهجه ای متروک
ترانه خواندم از درد
اینک ای کرکس پیر
بر لاشه ام نشسته ای
اما با بوی نیم سوخته استخوانم چه خواهی کرد ؟
که من خستگی کار را آموخته ام
در میان بوی گس شالیزار
و در میان کشتزاران گندم
_ کوله بار طفلم در پشت_
ریشه جانم را درو کرده ام
با چشمان کم سویم چه خواهی کرد ؟
که من با سوت شتاب زده کارخانه ها
به هوش آمده ام
و در سیاهچالی به نام کارگاه
زندگیم را چرخ کرده ام
با انگشتان خونینم چه خواهی کرد؟
که من با هر طرح نو
در باغ قالی
دردی عمیق را بر زخم کهنه ام نشانده ام
با دستان بلا دیده ام چه خواهی کرد ؟
که من سال های سال
با زنبیلی تهی از نان
_مغرور و زخم خورده_
از کوچه های شهر گذشته ام
و دستانم را با داغ تاولی درشت
از شستشوی رخت
از رفت و روب خانه
از پخت و پز
در انتظار معجزه تاریخ
از هم گشوده ام
با من چه خواهی کرد ؟
در سایه رنجهایم یله دادی
از تارهای گیسویم
ریسمان پوسیده قصاص بافتی
و مشکوک و ناباور
سفید و کودکم خواندی
شرمم باد که هستیت دادم
اشتهای بی پایانت را
با مرده تنم فرونشاندی
و شور بختی شهوت را
در رگ هایم جاری کردی
و آنگاه برادرانم را
قابیل وار
به وسوسه کشتنم
فراخواندی
مجنون و بیگانه زنده بگورم کردی
و سنگهای نجابت را
بر سرم فرود آوردی
و من از پشت باران سنگ
چهره پریده رنگت را به سرخی خون دیدم
دریغا که بی باک و بی تدبیر
قاتلم را ستایش کردم
اما جلاد
تاریخ را به خاطر بسپار
زیرا که در صبحگاه نبرد
ققنوس وار
مهیای برخاستنم
پ.ن.ع
شعر خارجی
( شعری از ناظم حکمت ، شاعر ترک )
دیدار ابراهیمی - شعر سوراخ
تنبان سوراخ
پيراهن سوراخ
سرآستين سوراخ
ردا سوراخ
جيب سوراخ
جليقه سوراخ
آبكشي مگربرادر ؟
معرفی یک مجله
( نشانی )
صاحب امتیاز و مدیر مسول این ماهنامه محمد صالح اعلا می باشد و سردبیر آن رضا مهدوی هزاره . این مجله با سر و شکل جذاب و بصورت رنگی منتشر می شود و پر است از قطعه های ادبی موجزی که جا برای عکس ها و طراحی باقی می گذارند ، هم چنان که از مجله ای که نام صالح اعلا را یدک می کشد ، انتظار می رود . مجله نشانی به شکل غیر منتظره ای شبیه هیچ نشریه دیگر نیست و این خودش ویژگی مهمی محسوب می شود . شما را به خواندن یک شماره از این مجله دعوت می کنم .
خبر
- پنجم دی ماه مصادف بود با تولد بهرام بیضایی فیلم ساز برجسته کشورمان .
- ناصرعبدالهی خواننده خوب کشورمان هم درگذشت . برای روحش ، آمرزش مغفرت داریم .
معرفی کتاب
( شب های چهارشنبه – نویسنده آذردخت بهرامی )
دیدار ابراهیمی - اولین داستان از مجموعه شب های چهارشنبه توانست جایزه دوم مسابقه اینترنتی بهرام صادقی را از آن خود کند .این داستان که نام مجموعه هم از آن گرفته شده است داستانی است درباره تردیدهایی که همه ما در درون خود داریم یا می پروریم .داستان انسان امروز که دیگر به هیچ چیز اعتماد ندارد حتی به آن کس که با او زیر یک سقف نفس می کشد .نویسنده به شکل حیرت آوری بدون هیچ مقدمه چینی یا شرح و توضیح اضافه وارد اصل ماجرا می شود و ناگهان خواننده را با موقعیتی روبرو می کند که اگر چه خوشایند نیست دانستن چگونگی و سرانجامش بی درنگ مهم می شود .شروع داستان چنان تاثیر بی واسطه و قاطعی در خواننده می گذارد که دیگر کنار گذاشتن آن برایش ممکن نیست شاید هم این کشش زاییده تخیل فوق العاده زن قهرمان داستان باشد که آن را بی دریغ در نامه ای که برای رقیب فرضی خود می نویسد به رخ می کشد .زن خیالپردازی می کند و خیالپردازی های خود را می پذیرد .اما همه چیز در تخیل شگفت انگیز زن داستان خلاصه نمی شود .صراحت نویسنده در بیان احساسات زنانه و تردیدها و پارادوکس های درونی انسانی که مدام در شک و تردید به سر می برد همدلی خواننده را نسبت به زن قهرمان داستان بر می انگیزد و ضربه نهایی را مخاطب هنگامی می خورد که چند خط پایانی داستان را می خواند .دغدغه فکری و پرسش ذهنی نویسنده یعنی مسئله پیچیده روابط انسانها و بخصوص روابط زن و مرد در بیشتر داستانهای این مجموعه ادامه پیدا می کند
شاید خیانت یکی از جدی ترین درگیری های ذهنی نویسنده شب های چهارشنبه باشد و شاهد آن هم تکرار پی در پی سوژه هایی با این مضمون در داستانهای این مجموعه است . قیمت این کتاب 900 تومان و توسط انتشارات چشمه منتشر گردیده است .
نقل قول های سینمایی
( وودی آلن )
آدم اگر در آپارتمان خودش زنده باشد ، بهتر از اینست که در دل مردم زنده باشد .
یک جمله
( آگاتا کریستی )
من تنها با مردی ازدواج می کنم که عتیقه شناس باشد ، تا هر چه پیرتر شدم ، برای او عزیز تر بشوم .
***
نظرات ، انتقادات ، پیشنهادات و آثار خود را با من در میان و ارسال بفرمایید .
با احترام ، احسان بهرام غفاری